واژهي «رند» از واژگان کليدي ديوان حافظ و مفهوم رندي، يکي از اساسي ترين بنيادهاي فکري شعر حافظ است، اين واژه پيش از حافظ در ديوان شاعران ديگر نيز نمود پيدا کرده است ، اما اين نام و اين مفهوم در ديوان حافظ بيش از هر شاعر ديگري تجلي پيدا کرده و تأويلهاي زيادي را در روزگار ما به خود پذيرفته است، در اين مقاله سعي بر آن شده تا با تفسيري از مفهوم....
به قلم : کوثر الماسي
مربی امور فرهنگی مرکز شماره 2 سقز
به قلم : کوثر الماسي
مربی امور فرهنگی مرکز شماره 2 سقز
« ما اهل زهد و توبه و طامات نيستيم
با ما به جام بادهيِ صافي خطاب کن»
دی ماه سال 1389
( تقدیم به استاد ارجمندم جناب آقای انور ضیایی استاد دانشگاه بوکان )
چکيده:
((
(( رند)) و (( رندي )) يکي از بنياديترين واژگان کليدي شعر حافظ است، پيش از حافظ در دورههايي از فرهنگ ايراني، به مردم بي سرو پا، بي فرهنگ و غوغايي رند ميگفتند. اين رندان مردمان اوباش، لا ابالي و بي بند و باري بودندکه با هنجارهاي زمان هماهنگي نداشتند، برخي از اين ويژگيها، همچون: بي باکي، لا ابالي گري، و هنجار گريزي، باعث شد که کم کم اين واژه در ديدگاه برخي از شاعران ايراني، از جايگاه پائين خود فرا روي کند و به پايگاهي بلند برسد.
(( 1) رندي و نظر بازي
(عطار نيشابوري، 1383، ص613 ) (15)
تاريخ بخارا
(همان، ص 638) (108)
(همان، ص 643) (109)
(همان، ص 614) (110)
(همان، ص 844) (111)
(همان، ص 763) (112)
(همان، ص 777) (113)
(همان، ص 805) (114)
(همان، ص 846) (115)
(همان، ص 807) (116)
(همان، ص 702) (117)
(همان، ص 721) (118)
(همان، ص 818) (119)
(همان، ص 710) (120)
(همان، ص 738) (121)
(همان، ص 738) (122)
(همان، ص 1132) (123)
(همان، ص 1169) (124)
(همان، ص 1023) (125)
(همان، ص 1017) (126)
(همان، ص 1017) (127)
(همان، ص 1149) (128)
(همان، ص 1076) (129)
(همان، ص 949) (130)
(همان، ص 919) (131)
(همان، ص 878) (132)
(همان، ص 785) (133)
(همان، ص 740) (134)
(همان، ص 843) (135)
(همان، ص 861) (136)
(همان، ص 858) (137)
(همان، ص 772) (138)
(همان، ص 772) (139)
(همان، ص 1064) (140)
(همان، ص 1081) (141)
(همان، ص 1107) (142)
(همان، ص 1091) (143)
(همان، ص 1193) (144)
(همان، ص 1202) (145)
(همان، ص 1179) (146)
(همان، ص 947) (147)
(همان، ص 1269) (148)
(همان، ص 1070) (149)
(همان، ص 1258) (150)
(همان، ص 661) (151)
(همان، ص 1225) (152)
(همان، ص 1199) (153)
(همان، ص 55) (154)
(همان، ص 15) (155)سخن آخر:
2ـ آشوري، داريوش (1377) هستيشناسي حافظ ؛ انتشارات مرکز؛ چاپ دوم، تهران.
3ـ موحدزاده، منصور، (1370) ديوان سر حلقه رندان جهان حافظ شيرازي؛ انتشارات پژوهش؛ تهران.
4ـ شفيعي کدکني، محمد رضا( 1378) زبور پارسي؛ انتشارات آگه؛ تهران.
5ـ نيشابوري، عطار (1383) منطقالطير؛ انتشارات سخن؛ تهران.
6ـ شفعي کدکني، محمد رضا( 1373) در اقليم روشنايي؛ انتشارات آگه؛ تهران.
7ـ استعلامي، محمد (1382) درس حافظ؛ نشر سخن، چاپ سوم، تهران.
8ـ دهخدا،علياکبر (1373) لغتنامه دهخدا، جلد (7)؛ نشر دانشگاه تهران؛ چاپ اول( ازدورهي جديد) .
9) معين، محمد (1357) فرهنگ معين؛ نشر اميرکبير؛ تهران.
10) خرمشاهي، بهاءالدين (1366) حافظنامه ؛ نشر سروش؛ تهران.
11) سعدي (1363) کليات سعدي؛ به تصحيح محمد علي فروغي، نشراميرکبير، چاپ چهارم؛ تهران.
12) حسن لي، کاووس (1384) ساده بسيار نقش، انتشارات علمي و فرهنگي و مرکز حافظشناسي، چاپ اول، تهران.
13) خرمشاهي، بهاء الدين (1373) حافظ ؛ نشر طرح نو؛ تهران.
14 ) حسن لي،کاووس(1385) چشمهي خورشيد ، انتشارات بينالمللي نويد شيراز، چاپ اول، شيراز.
15 ) و با برداشتهايي آزاد از برخي سايتهاي اينترنتي معتبر و مرتبط با موضوع مقاله.
به نام يگانه
عنوان مقاله :
« نگاهي به جايگاه رند در شعر حافظ»
به قلم : کوثر الماسي
استان : کردستان
مربی امور فرهنگی مرکز شماره 2 سقز دی ماه سال 1389
( تقدیم به استاد ارجمندم جناب آقای انور ضیایی استاد دانشگاه بوکان )
چکيده:
واژهي «رند» از واژگان کليدي ديوان حافظ و مفهوم رندي، يکي از اساسي ترين بنيادهاي فکري شعر حافظ است، اين واژه پيش از حافظ در ديوان شاعران ديگر نيز نمود پيدا کرده است ، اما اين نام و اين مفهوم در ديوان حافظ بيش از هر شاعر ديگري تجلي پيدا کرده و تأويلهاي زيادي را در روزگار ما به خود پذيرفته است، در اين مقاله سعي بر آن شده تا با تفسيري از مفهوم «رندي و «رندي» در اشعار حافظ، ويژگيهاي شاخص رِند حافظ را بررسي کنيم، در واقع اين مقاله پي گيري مفهوم رِندي بعنوانِ يک مفهوم بنيادي در قلمرو اخلاق و رفتار، براي فهم جهان انديشگي حافظ است. جهاني که با عشق، مقابله و مخالفت با زاهدان ريايي، گريز از خود بيني و مصلحت انديشي، و خلق انساني کامل از رند نشات ميگيرد، انسان کاملي که حافظ خود جزو يکي از آنهاست.
کليد واژه : رند، رندي، رندان، حافظ
£
مقدمه:
((
(( رند)) و (( رندي )) يکي از بنياديترين واژگان کليدي شعر حافظ است، پيش از حافظ در دورههايي از فرهنگ ايراني، به مردم بي سرو پا، بي فرهنگ و غوغايي رند ميگفتند. اين رندان مردمان اوباش، لا ابالي و بي بند و باري بودندکه با هنجارهاي زمان هماهنگي نداشتند، برخي از اين ويژگيها، همچون: بي باکي، لا ابالي گري، و هنجار گريزي، باعث شد که کم کم اين واژه در ديدگاه برخي از شاعران ايراني، از جايگاه پائين خود فرا روي کند و به پايگاهي بلند برسد.
سنايي، عطار، سعدي،خيام و ابو سعيد ابوالخير از جمله سخن سراياني هستند که پيش از حافظ واژهي (( رند )) را در مفهومي ستودني به کار گرفتهاند :
خيز و بتا راه خرابات گير مذهب قلّاشي و طامات گير
مذهب (( رندان)) و گدايان شهر صحبت اصحاب خرابات گير
اقتدا بر عاشقان کن گر دليلات هست درد ور نداري درد گرد مذهب (( رندان)) مگرد
(( رندي) ) در زهد و کفر در ايمان ظلمت در نور و خير در شر زداز خيام:
هر ناله که (( رندي)) به سحرگاه زند از طاعتِ زاهدان سالوس به است
از سعدي:
محتسب در قفاي (( رندان)) است غافل از صوفيانِ شاهد بـــــاز
امشب که بزم عاشقان از شمع رويت روشن است
آهسته تا نبـود خبـــر (( رندان )) شاهـــد بــــاز را
سعدي به پاکبازي و (( رندي )) مثل نشد تنها درين مدينه که در هر مدينهاي......
و از ابو سعيد ابوالخير:
عشقم دادي ز اهلِ دردم کردي
از دانش و هوش و عقل فردم کردي
سجاده نشينِ با وقاري بودم
ميخواره و (( رند)) و هرزه گردم کردي!
البته اصطلاح (( رند)) و (( رندي )) در شعر عطار و شرح گلشن راز شبستري هم جلوه دارد اما اين حافظ است که بيش از همه (( رند)) و (( رندي )) را در ميان آورده و پيرو استادانِ پيش از خود است، حافظ رند را با نگاهي ستودني ديده و آن را به استواري بر کشيده است، آن چنان بر کشيده و بر چنان پايگاهي بر نشانده که هيچ شخصيت ديگري را با آن نميتوان برابر دانست، در شعر حافظ رند خود حافظ است و صفت رندي به راستي درخشان ترين، ستودنيترين و خجستهترين و والاترين صفتي است که حافظ به خود بخشيده است، از همين رو مي توان گفت رندي که در ديوان حافظ ديده ميشود، بر ساختهي خود حافظ است، حافظ او را بر ساخته تا بتواند ارزشمندترين و آرمانيترين مفاهيم بشري را در ظرف اين واژه بريزد و براي نمايش باورهاي بلند خود از آن سخن به ميان آورد، حافظ با تمام دستگاه نظریی که با آن سرو کار دارد با وارد شدن به قلمروهاي اخلاقي و رفتاري، وضع بنيادي عالم هستي و جايگاه انسان و عشق را به تعبير مينشيند.
رندان ديوان حافظ فرزانگان ستايش برانگيزي هستند که با وجود فقر ظاهر، داراي تواناييهايي شگرف و شگفتند و ميتوانند با کيمياگري خويش در سرشت ديگران تصرف کنند و با تاج بخشي خود آنان را پادشاه ملک وجود کنند:
غلام همت آن رند عافيت ســـوزم که در گدا صفتي کيمياگري داند
(ذوالنور، 1372، ص 379) (1)
و جالب آن است که حافظ با پاي فشاري بر اين نکته که خود رند است، همه ويژگيهاي درخشان رندي را در سرودههاي خود بر شمرده در وجود خود متجلي نموده است، آنجا که آشکارا گفته است )) : (حسن لي ، 1385، ص 116 و 117) (2)
عيبم مکن به رندي و بدنامي اي حکيم
کاين بود ســرنوشت ز ديـوانِ قسمتم
(همان ، ص 707) (3)
من اگر رند خراباتم و گر حافظ شهر
اين متاعم که تو ميبيني و کم زينم
(همان، ص 805) (4)
قصر فردوس به پاداش عمل ميبخشند
ما که رنديم و گدا دير مغـان ما را بس
(همان، ص 601) (5)
حافظ مفهوم رندي را بسيار ظريف و با رنگ مايههاي متعدد در اشعار خود بکار برده است و از هر منظري به تيغ تشريح کشيده است، رند بلاکش، رند پارسا، رند پاکباز، رند تشنه لب، رند خرابات، رند ريا، رند قلندر، رند نو آموخته، رند شراب خوار، رند عافيت سوز، رند عالم سوز، رند لا اُبالي و... از جمله تعبيراتيست که حافظ رند را با آن به جهان زاهدان معرفي ميکند، در کل ما با دوازده تعريف و جلوه از رند در شعر حافظ مواجهيم:
(( 1) رندي و نظر بازي
2) رندي و عافيت سوزي و ترک سلامت
- رندي و مستي و شراب خواري
- رندي و گناهکاري و بدنامي و نامه سياهي
- رندي و عالم سوزي
- رندي و لا اُبالي گري
- رندي و خراباتي گري
- رندي و بي ريايي و پاکبازي و بي نيازي
- رندي و سرگشتگي و بي ساماني
- رندي و دوري از صلاح و تقوي
- رندي و طرب کردن و خوشباشي و عياري
12) رندي و عاشقي و بلاکشي ))
( آشوري ، 1377، ص 212) (6)
با اين مقدمه به سراغ حافظ ميرويم و جايگاه رند را در برخي از اشعار حافظ با توجه به ويژگيهاي رندي حافظ بررسي ميکنيم.
£
«حافظ»:
(( نام او «شمس الدين محمد» بود ، که بعدها به دليل پيوستگي با قرآن و حفظ اين کتاب آسماني به «حافظ» نام برآورد. در باره پدر، مادر و خانوادهي حافظ آگاهيهاي روشن و زلال در دست نيست. اگر چه برخي جدّ حافظ را «شيخ غياث الدين» و پدرش را «بهاء الدين» از اهالي کوپاي اصفهان و برخي ديگر او را « کمال الدين» از اهالي تويسرکان(
نزديک همدان ) پنداشتهاند، اما هيچ يک از اين گفتهها و نوشتهها استناد تاريخي محکم ندارد. هم چنين است قول صاحب تذکرهي ميخانه و آثار مختلف ديگر، که مادر حافظ را از اهالي شهر کازرون دانستهاند که در محلهي «دروازه کازرون» شيراز مسکن داشته است. سال و لادت حافظ نيز روشن نيست اما بيشتر حافظ شناسان و حافظ پژوهان، بر بنياد نشانههاي تاريخي و با استناد به برخي از سرودههاي حافظ، تولد او را در يکي از سالهاي 715 تا 729 قمري محتمل تر دانستهاند
نزديک همدان ) پنداشتهاند، اما هيچ يک از اين گفتهها و نوشتهها استناد تاريخي محکم ندارد. هم چنين است قول صاحب تذکرهي ميخانه و آثار مختلف ديگر، که مادر حافظ را از اهالي شهر کازرون دانستهاند که در محلهي «دروازه کازرون» شيراز مسکن داشته است. سال و لادت حافظ نيز روشن نيست اما بيشتر حافظ شناسان و حافظ پژوهان، بر بنياد نشانههاي تاريخي و با استناد به برخي از سرودههاي حافظ، تولد او را در يکي از سالهاي 715 تا 729 قمري محتمل تر دانستهاند
در بسياري از نوشتههايي که در پيوند با زندگي حافظ پديد آمده، آشکارا نوشتهاند که حافظ در زمان کودکي به شغل خمير گيري مشغول بوده است، اما اين موضوع نيز هيچ استناد استوار تاريخي ندارد. در بسياري از منابع حافظ شناسي، سه نفر از بزرگان زمان حافظ را استادان او دانستهاند: «قوام الدين عبدا... شيرازي» « مير سيد شريف جرجاني» و « قاضي عضدالدين عبدالرحمن ايجي» از ميان اين سه نفر، تنها قوام الدين عبدالله شيرازي است که ميتوان بنا به گفته محمد گلندام، با قاطعيت گفت، حافظ در مجلس درس او حاضر ميشده است و دربارهي دانش آموزي حافظ در محضر دو نفر ديگر، سند قابل اعتمادي وجود ندارد.
حافظ اهل شهر شيراز بوده است، او در همين شهر زاده، زيسته، عشق ورزيده و در گذشته است، در پيوند با مذهب حافظ نيز، ميان حافظ پژوهان اختلاف نظر وجود دارد. برخي با يادکرد دلايلي، او را پيرو مذهب اهل سنت و برخي ديگر با ذکر دلايلي ديگر، او را شعيه مذهب پنداشتهاند، اما ويژگيهاي انديشگاني حافظ و وسعت مشربِ او موجب شده است که دلايل هر دو گروه دلايلي استوار و خدشه ناپذير بناشد، زيرا سرودههاي بر جاي ماندهي حافظ نشان ميدهد که او از آشکار کردن مذهب خود در سرودههايش پرهيز داشته و از هر گونه تنگ نظري، يک سونگري و تعصب بي پايه به دور بوده است.
آنچه بي هيچ گماني در پيوند با باورهاي ديني حافظ از سرودههاي او آشکارا فهميده ميشود، آن است که او:
1) به رحمت و لطف خداوندي بسيار اميداور بوده است:
لطف خدا بيش تر از جرم ماست نکتهي سر بسته چه داني خموش!
(ذوالنور، 1372، ص 637) (7)
2) به کتاب آسماني ـ قرآن مجيد ـ علاقه فراوان داشته و آن را به چهارده روايت از حفظ داشته است: عشقت رسد به فرياد ورخود به سان حافظ
قــرآن زيـر بـــخواني بـا چــــارده روايت
(همان ، ص 209) (8)
3) به قيامت و جزاي اعمال افراد باور داشته است:
نصيب ماست بهشت اي خدا شناس برو
کــه مستحق کـــرامت گناهکــــارانند
( همان، ص 442) (9)
4) اهل راز و نياز شبانه و دعاي صبحگاهي و عبادت خالصانه بوده است:دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نياز نيم شبي دفع صد بلا بکند
(همان ، ص 423) (10)
تاريخ درگشت حافظ را سال 791 و 792 هجري نوشتهاند، اما تاريخ 792 بسيار استوارتر است.
اين تاريخ به روشني در عبارتي که گلندام در مقدمهي خود نوشته، ديده ميشود:
« در تاريخ سنهي اثني و تسعين و سبعمائه و ديعت حيات به موکلان قضا و قدر سپرد و رخت وجود از دهليز تنگ اجل بيرون برد» ( موحد زاده، 1370، ص 95) (11)
اين تاريخ را نويسندگان قديم، همچون فصيح خوافي، در «مجمل فصيحي»، عبدالرحمن جامي در کتاب « نفحات الانس» و غياث الدين خواند مير در کتاب« حبيب السير» و قاضي نور الله شوشتري در کتاب «مجالس المؤمنين» و حاجي خليفه در «کشف الظنون» پذيرفته و تأييد کردهاند.
آوازهي فراگير حافظ در زمان خود و دلبستگي اهالي معرفت به آن آزادهي وارسته، باعث شد که از همان آغاز، مزار او کانون توجهي مردم و زيارتگاه بسياري از اهل دل شود» ))
(حسن لي، 1385، ص 28 الي 79) (12)
رند:
« براي شناخت شايستهي حافظ، افزون بر آن چه تا کنون گفته شد،آشنايي با برخي از واژهها و ترکيباتي که به کارگاه هنري حافظ راه يافته و در سروده هاي او معناها و کاربردهاي ويژه پيدا کردهاند، بسيار بايسته است، واژهها و ترکيبهايي چون: رند ، آن، پير مغان، علم نظر، جام جم و مانند آنها، اين واژهها که در کارگاه هنري حافظ باز توليد شدهاند، هرگز در معناهاي مشخص گذشتهي خود محدود نماندهاند و بار تازهاي از معنا بر دوش آنها نهاده شده است. اين رفتار زباني پيرو همان عادت گريزيهاي انديشگاني حافظ است. از همين روست که شعر سعدي که استاد هم شهري حافظ است، زودتر و کم اختلاف تر از شعر حافظ فهميده ميشود»
(حسن لي، 1385، ص 176 و 177) (13)
در اين جا نگاهي مياندازيم به تعريف رند و رندي از ديدگاه شاعران هم عصر حافظ و معاصران:
« رند: در اينجا به معني آدم بي سرو پا و بي ارزش به کاررفته، به همان گونهاي در زبان فارسي دورههاي نخستين ( از قبيل تاريخ بيهقي، ص 234) به کار ميرفته است. در دورههاي بعد و پس از گسترش ادبيات صوفيانه و به ويژه شعر قلندرانهي عطار و سنايي اندک اندک اين کلمه معنايي بلند يافته و بر نوعي از انسان متعالي و شخص مجرد از تعينات مادي، و در مواردي بر انسان کامل و ولي اطلاق شده است. » ( شفيعي کدکني،
1378
، ص251
) (14)
1378
، ص251
) (14)
« رند و زاهد: دو چهره و شخصيت متقابل و متضاد ادب صوفيهاند. زاهد کسي است که متکي به عبادات و زهد خويش است و رند کسي است که پروا و پرهيزي از ارتکاب گناه ندارد. از نظر صوفيه که نظر به پايان کار دارند و از ديدگاه آنان اعمال آدمي در مقابل « سابقه لطف ازل» به هيچ نميارزد، زاهد نميتواند به سرانجام خويش خوشبين باشد و رند هم نميتواند از رحمت حق نوميد. اين مسأله يکي از درونمايههاي بنيادي شعر عرفاني فارسي است ، که بهترين تصوير آن را در شعر حافظ ميتوان ملاحظه کرد. »
(عطار نيشابوري، 1383، ص613 ) (15)
« رندي: رند کلمهاي است که در آغاز به معني مردم بي سروپا به کار ميرفته است و بعدها در اثر تحول مفهومي زبان شعر صوفيه، بويژه سنايي و عطار، اين کلمه ارزش مثبت به خود گرفته و به معني ولي و انسان کامل به کار رفته است. تطور مفهومي کلمه رند از حد آدم فاسد بي سرو پا تا ولي و انسان کامل نتيجه تعييري است که ادبيات ملامتي و ادبيات قلندري و شعر مغانه سنايي و عطار، در اين کلمه بوجود آوردهاند. »
(شفيعي کد کني، 1373، ص165) (16)
(شفيعي کد کني، 1373، ص165) (16)
داريوش آشوري در کتاب هستي شناسي حافظ تعاريف ديگري از رند ارائه کرده است:
« در مکتب عرفانياي که از غرب جهان اسلامي برخاسته و بستر آن زبان عربي ست، چيزي از مفهوم « رندي » در ميان نيست و در اساس چنين واژهاي با بارهاي معنايي آن در زبان فارسي، در عربي وجود ندارد. اين مفهوم از دل عرفان شاعرانهاي بر آمده است که بستر آن زبان فارسي و ميدان رشد آن شعر فارسي بوده است، مفهومي ست زادهي شوريده سري شاعرانه که همواره جنون را در برابر عقل ميستايند. رندي افقي ديگر از رفتار و اخلاق را نيز ميگشايد که بارفتار و اخلاق رسمي اهل مدرسه و خانقاه هيچ سازگار نيست. بنابراين، اين مفهوم، پس از در آميختگي مکتب شرقي و غربي در قلمرو زبان فارسي بيش از همه به دست آنان کژ و کوژ شدهاست تا در ديدگاه زاهدانهي ايشان بگنجد.» (آشوري، 1377، ص 218) (17)
همچنين:
« رندي صفتي بوده است هم معناي قلاشي و عياري، يعني پايبند نبودن به ارزشها و عرف رفتار اجتماعي، سر نسپردن به نهادهاي رسمي، سرکشي نسبت به راه ـ و ـ رسم همگاني، شکستن حدود شرع و عرف ، خراباتي بودن و خرابات نشيني ، ميخوارگي و بي بند و باري. بنابراين رند، در برابر همهي کساني قرار ميگيرد که راه سلامت و بي خطري را ميپيماند و سر سپردهي عرف و شرع و عادتاند و پا از گليم خويش فراتر نميگذارند و اهل عقل و حسابگرياند. اين وجه ارزش شكن رند و رندي ست که حافظ را بر آن ميدارد که خود را از آن مقوله بداند و بکوشد تا «سرحلقهي رندان جهان» باشد. اما رندي در اساس ويژگي موجودي ست که از سر سودايي ويژه در ازل پشت پا به سلامت و امن و خوشي زندگاني بهشتي زده و خود را آوارهي جهان بلا و حادثه کرده است. پس رندي در اصل صفت ذاتي آدم/ حافظ است. »
( آشوري، 1377، ص 211) (18)
و دکتر محمد استعلامي در کتاب درس حافظ رند را چنين معرفي ميکند:
« در روزگاران گذشته و همين امروز، «رند» کسي است که دانش و تربيت درستي ندارد، به آداب و قوانين جامعه وقعي نميگذارد و سوري ناچيز، او را به هر کار ناشايستي راغب ميکند، امروز هم «رند» و «مرد رند» به کسي ميگوئيم که پايبند تکاليف خود و حقوق ديگران نيست ، و براي سود و زيان خويش نيرنگ و دروغ در کار ميآورد.»
( استعلامي، 1382، ص 27) (19)
در معني و تعريف کلمه «رند» در لغت نامه دهخدا چنين ميخوانيم:
« مردم محيل و زيرک (برهان قاطع) . غدّار و حليه باز، زيرک ( ناظم الاطباء)، شاطر ( مخشري) (دهار)، جمع رنود «رندان« و رندها به رسم مثال و شاهد جملات و ابيات ذيل بر تعاريف افزوده شده است:
بر در دونان احرار حزين وحيران در کف رندان ابرار اسير و مضطر
انوري
بهره ورند از سخاوت اهل صلاح و فساد زاهد و عابد چنانکه مفلس و قلاش ورند
سوزني
« طايفه رندان بر خلاف درويشي بدر آمدند و سخنان بي تحاشي گفتند»
گلستان
«هر که به اين صفتها که بيان کردم موصوف است بحقيقت درويش است، اما هرزه گردي بي نماز و هوا پرست ... رند است.» گلستان
محتسب در قفاي رندان است غافل از صوفيان شاهد باز
سعدي
بُشر در روم و تاجر اندر هند چون نيايد به خانه فاجر رند
اوحدي
پارسا را بس اين قدر زندان کـه بـود هم طويله رنــدان
گلستان
آن را که خلق خوش است تنها نميگذارند
کي بي حريف ماند رندي که خوش قمار است
صائب
« يکي از اوباش، يکي از سفله، يکي از اراذل ناس« پس مشتي رندراسيم دادند که سنگ زنند. [حسنک را بردار] و مرد خود مرده بود. تاريخ بيهقي / چاپ اديب ـ ص 84
« از دزدان خلق را بخود گرد کرده بود ، از اوباشان و رندان روستا چهار هزار مرد»
تاريخ بخارا
« منکر و لا ابالي و بي قيد، ايشان را از اين جهت رند خوانند که ظاهر خود را در ملامت دارد و باطنش سلامت باشد»
« برهان قاطع»
« رند بر گروهي گويند که بي قيد و لا ابالي باشند و رندان، مجرّدان و صافان و بي علاقگان را گويند»
آنندراح
« رند منکري که انکار او از امور شرعيه از زيرکي باشد نه از جهل»
غياث اللغات
« در اصطلاح متصوفان و عرفا به معني کسي است که جميع کثرات و تعينات وجوبي ظاهري و امکاني و صفات و اعيان را از خود دور کرده و سرافراز عالم و آدم است و مرتبت هيچ مخلوقي به مرتبت رفيع او نميرسد. »
« فرهنگ مصطلحات عرفا» تأليف سيد جعفر سجادي به نقل از شرح گلشن راز ـ چاپ کيوان سميعي ـ ص 620»
« هوشمند، باهوش، هوشيار، آنکه با تيز بيني و ذکاوت خاص مرائيان و سالوس را چنانکه هستند شناسند نه چون مردم عامي»
«مولف»
بعون الله نه اي معروف و مشهور چو عوّانان به قلّاشي و رندي
«سوزني»
آنگاه دهخدا چند مثال از حافظ آورده است و معني کلمه «رند» را در آنجا چنين داده است:
انکار اهل قيد و صلاح و عدم توجه به ظواهر مسائل شرعي و چند بيت را هم از حافظ در تاييد اين تعاريف آورده است. سپس از شاه نعمت الله ولي اين دو بيت را شاهد آورده است:
رندان باده نوش که با جام همدمند واقف زسر عالم و از حال آدمند
هر کجا رندي است در ميخانهاي جرعــهاي از جام ما نوشيدهاند.
« شاه نعمت اله ولي»
دهخدا از « برهان قاطع» و «فرهنگ جهانگيري» رندي را « ربودن، دزديدن» آورده است از مثنوي مولوي « لقمه رند» ، « لقمه رباي»، « لقمه دزد» و مثال ذيل را آورده است:
نفس موشي نيست الا لقمه رند قدر حاجت موش را حسي دهند
(مولوي)
و باز درباره کلمهي رندانه اين بيت آورده شده است:
پيچيد يکي لامک رندانه به سر بر بر بسته يکي گز لک رومي به کمر بر
سوزني
(دهخدا، 1373 ص 10795) (20)
و محمد معين کلمه رند را از اين قرار تعريف کرده است:
«1- زيرک، حيله گر، محيل2ـ لاقيد، لا ابالي ـ آنکه پاي بند آداب و رسوم عمومي و اجتماعي نباشد 3 ـ الف ) آنکه ظاهر خود را در ملامت دارد و باطنش سالم باشد ب) آنکه شراب نيستي دهد و نقد هستي سالک بستاند ج) آنکه از اوصاف و نعوت و احکام و کثرات و تعينات مبرا گشته همه برنده محو و فنا را از خود دور ساخته و تقيد به هيچ قيد ندارد بجز الله. رندان خاک بيز: باريک بنيان، کساني که دقيقهاي از دقايق تحقيقات را فرو نگذارند. رند دهل دريده: کسي که قدم از جادهيشرع بيرون نهاده باشد.» «معين، 1357، ص 1677» (21)
ويژگيهاي رند در شعر حافظ:
« رفتار رندانه رفتار عرف شکن و ضد اجتماعيست، به همين دليل رندان بدناماند. رندان در معناي اصلي مردم به سر ـ و ـ پاي نامه سياه اهل خرابات و گناهاند. حافظ همان گونه که «خرابات» را به عاليترين مرتبهي معنوي بر ميکشد و اين جايگاه مردم گناهکار لا ابالي را از «مسجد» و « خانقاه» و « صومعه» برتر مينشاند، اهل آن ، يعني خراباتيان و رندان را نيز در عاليترين مرتبهي معنوي جاي ميدهد و با اين جا به جايي نمادين، در واقع، طرح زاهدانهي جهان را زير ـ و ـ زبر ميکند و آنچه را که در بينش اخلاقي زاهدانه پستترين و فرودستترين است به برترين جايگاه بر ميکشد. و البته، اين ـ زير ـ و ـ زبر کردن در اساس به آن ديدگاه هستي شناسانهي تأويلي باز ميگردد که جايگاه انسان را «خرابات» اين جهان ميداند و رند « بد نام مست لا ابالي» اي که عاليترين جايگاه معنوي را مييابد از آن جهت به اين جايگاه ميرسد که به تقدير ازلي لبيک گفته و آن را همچون تقدير خود« اختيار» کرده است. باري حافظ با زيستن به مذهب و مشرب رندي در ميان همهي شاعران عارف به فرديتي دست يافته که شايد هيچ يک نيافتهاند و به همين دليل فهم او از همه دشوار تر است. »
«آشوري، 1377، ص 250 و 253) (22)
با اين مقدمه پنج ويژگي شاخص « رند» حافظ را با ذکر نمونه اشعاري از حافظ نگاه ميکنيم:
- اولين ويژگي « رند» حافظ، عاشقي ست:
عشق بنياديترين عنصر انديشگاني و از فراگيرترين مفاهيميست که در سرتا سر ديوان حافظ گسترده شده است؛ آن گونه فراگير و گسترده که غزلي را نميتوان از اين شعله ی سرکش بي بهره ديد. حافظ در بسياري از سخنان خود، رندي، عاشقي و نظر بازي را در کنار هم نهاده و آن را هنرهايي هم سوو هم سان ديده است، عشقي که با همهي شيريني و شور آفريني اش ، راهي پر آشوب و فتنه است که تنها روندگان دلاور و بي باک را به خويش فرا ميخواند:
عاشق و رند و نظر بازم و ميگويم فاش تا بداني که به چندين هنر آراستهام
( ذوالنور، 1372 و ص 702) (23)
زاهدار راه به رندي نبرد معذور است عشق کاري ست که موقوف هدايت باشد
( همان، ص 354) (24)
تحصيل عشق و رندي آسان نمود اول و آخر بسوخت جانم در کسب اين فضائل
(همان، ص 692) (25)
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقي شيوه رندان بلاکش باشد (همان، ص 356) ( 26)
حافظ چه شد ار عاشقي و رنداست و نظر باز بس طور عجب لازم ايام شباب است
(همان، ص 75) (27)
2) دومين ويژگي رفتاري «رند» ناسازگاري با زاهدان ريايي ست:
حافظ رند وارستهاي است که با مخالفت با هنجارهاي رياکارانه، تصوير انساني برتر و کامل ـ و گاه همين رند ـ را بر بوم ميکشد و به قول بهاء الدين خرمشاهي:« حافظ با اين تعبيرها اسطوره ميسازد و حتي « رند» هم يکي از اين اسطورههاست» (خرمشاهي، 1366، ص 25 تا 28) (28) در واقع حافظ با مخالفت با زاهد و صوفي و شيخ خانقاه و واعظ و مفتي و محتسب ديدگاه خود را نسبت به زهد ريا به وضح نشان ميدهد:
يا رب آن زاهد خود بين که بجز عيب نديد
دود آهـيـش در آئينـــــهي ادراک انــداز
( ذوالنور، 1372، ص 591) (29)
مبوس جز لب ساقـــي و جام مي حـــافظ
که دست زهد فروشان خطاست بوسيدن!
(همان، ص 892) (30)
واعظان کاين جلوه در محراب و منبر ميکنند
چون به خلوت ميروند آن کار ديگر ميکنند.
(همان، ص 451) (31)
درگيري، حافظ با توبه فرماياني که خود توبه کمتر ميکنند و غرور دارند و بد رندان ميگويند، يکي از پايگاههاي فکري شعر حافظ است:
بد رندان مگواي شيخ، هشدار
که با حکم خدايي کينه داري
( همان ، ص 1071) (32)
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاين حال نيست زاهد عالي مقام را
(همان، ص 20) (33)
زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه
رنـداز ره نياز به دارالسلام رفــت
(همان، ص 190) (34)
پيش زاهد از رندي دم مزن که نتوان گفت
با طبيب نــامحــــرم حــــال درد پنهانــي!
(همان، ص 1091) (35)
- معرفي رند بعنوان «انسان کامل»:
رند حافظ وارستهي نيک انديشيست که پيوندي استوار با عالم معنا دارد و در ديدهي حافظ به پايگاه «ولي» رسيده است، از ديد حافظ ارتباط با معشوق ازلي دو مسير را ميتواند دارا باشد مسيري که فرشتگان در برگرفتهاند و مبتني بر ارتباطي يکطرفه از جانب معشوق و انفعالي ابدي براي رسيدن از جانب عاشق است. عاشق براي وصول تنها از موقعيت وجودي خويش استفاده ميکند و هيچ مرحلهاي را بعنوان پيش زمينه طي نمينمايد عاشق هميشه در محضر معشوق بوده و تا ازل در محضر او باقي خواهد ماند و اين علم به معشوق علمی ذاتي است نه اکتسابي، حافظ معتقد است طريق دومي براي رسيدن به معشوق بايد در پيش گرفت و آن طريقي ست مبتني بر شناختي حصولي و اکتسابي که در آن طريق عاشق در گام اول علم ذاتي به معشوق را داراست يعني مقام فرشتگان را دارد اما معشوق را فراتر از آن ميبينيد که منفعلانه در حضورش ساري و جاري باشد، بنابراين طريقي را بر ميگزيند مبتني بر فعاليتي که وي را از حيطه انفعال در ميآورد، بنابراين در گام اول از ديدگاهي از عرش اعلاء به اسفل السافلين سقوط ميکند و با جهد و کوشش دوباره سعي در پيمودن مسيري را مينمايد تا دوباره به عرش اعلاء بر گردد، حافظ شخصي را که آگاهانه اين مسير و اين مراحل را طي ميکند تا دوباره به حضور معشوق نايل آيد رند ناميده است ، که همين رند انسان کامل است و در عرفان به شخصي اطلاق ميشود که به مقام فنافي الله رسيده است، بنابراين از ديد حافظ و از ديد عرفا اين شخص برتر از فرشتگانيست که به شيوهي ازلي و ابدي در حضور معشوقند. شعر سعدي مؤيد اين سخن است:
رسد آدمي به جاي که بجز خدا نبيند بنگر که تا چه حد است مقام آدميت.
و از خود حافظ تصوير رندي را ميبينيم که بار امانت وجود را بر دوش ميکشد و در درام هبوط، در ازل ، يک جرعه از جام دوست مينوشد:
ســـر زمستـي بــر نگيــرد تـا بـه صبــح روز حـشـــر
هر که چون من در ازل يک جرعه خورد از جام دوست
( ذوالنور، 1372، ص 144) (36)
به صفاي دل رندان صبوحي زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
( ذوالنور، 1372، ص 459) (37)
- گريز از خودبيني و مصلحت انديشي :
با نگاهي به تاريخ تصوف اسلامي در مييابيم که برخي از متصوفه مانند ابراهيم ادهم، ابن خفيف، شيخ ابوالحسن کازروني، حسن بصري و شيخ ابو الحسن خرقاني با رفتارهاي زاهدانه و شيوههاي سختگيرانه، روشي را پديد آوردند که به تصوف زاهدانه نام برآورد و در کنار اين جريان، شاخهاي ديگر نيز پديد آمد که کساني چون بايزيد بسطامي، ابوسعيد ابوالخير، رابعهي بلخي و پس از آنها عطار و مولانا و سعدي و حافظ را بعنوان نمايندگان نام آور خود معرفي کرد، جرياني که تصوف يا عرفان عاشقانه ناميده شد، هر کدام از اين دو جريان، همراه خود، فرهنگي را در تاريخ اسلامي ايران پديد آوردند: بدين شرح که در تصوف زاهدانه، دنيا همواره نکوهيده ميشود و جايگاهي پليد و ناشايست است که تنها براي آزمايش آدمي خلق شده است، بنيادهاي فکري اين جريان حذر از توجه به دنيا و چشم پوشي از زيباييهاي اين جهان است، زيرا معتقدند که هر گونه گرايش به لذات دنيوي سالک را از سير و سلوک باز ميدارد.
در اين ديدگاه رهرو ميبايست به اميد بهرهمندي از جهان آخرت، از تمامي زيبايهاي اين دنيايي چشم بپوشد، در اين ديدگاه همه چيز براي آخرت ذخيره ميشود، بنابراين عزلت گزيني، کنارهگيري، حاشيه نشيني، مصلحت انديشي، خود بيني و بسياري از ديگر رفتارها، باز تاب نگرش زاهدانه به دنيا و پرداختن به دنياست، اما در ديدگاه کساني چون حافظ دنيا نکوهيده نيست بلکه تمام زيباييها و لذات خلق شدهاند تا مخلوق از آنها سود بجويد، زيرا معتقدند جهان باز تاب زيباييهاي خالق است و از هر زاويه نگريسته شود جلوهاي از معشوق است :
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
(سعدي ، 1363 ص 787) (38)
فکر خود و راي خود در عـــالم رنـــدي نيست
کفر است در اين مذهب خود بيني و خودرايي
( ذوالنور، 1372، ص1149) (39)
نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ طريق رندي و عشق اختيار خواهم کرد
(همان، ص 295) (40)
حافظ نيز با گريز از دروغ و نفاق و ريا و گريز از مصلحت انديشي و خودبيني گاه سر خوشانه و بي پروا، بهرهمندي خود از جهان مادي و حتي نعمتهاي اخروي را به رخ زاهدان زمانه ميکشد:
فردا شراب کوثر و حور از براي ماست و امروز نيز شاهد مه روي و جام مي
(همان، ص 973) (41)
و يا با طنزي تمسخر آلود زاهدان را محروم ميبيند:
زميــوههاي بهشتي چـــه ذوق در يابـد
هر آن که سيب زنخدان شاهدي نگزيد
(همان، ص 536) (42)
يا
نصيب ماست بهشت اي خداشناس برو
که مستحق کرامت گناهکارانند!
( همان، ص 442) (43)
« بر اين اساس، آنچه در ديگاه حافظ زشت و پليدو پلشت است، لذتهاي اين دنيا و زيباييهاي اين جهان نيست بلکه آلودگي نظر و ناپاکي چشم و دل است.»
( حسن لي، 1384، ص 5 تا 7) (44)
رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه کار كار ملك است آنكه تدبیر و تامل باشدش
(ذوالنور ، 1372، ص 618) ( 45)
5) حافظ خود را رند معرفي ميکند و مذهبِ رندي را بنياد مينهد:
رند حافظ انسان کامل و آزاد جان وآزاد انديشي ست که با مقابله با عالم زهد، در واقع بنيادهاي کهن زهد را در هم ميشکند و تصويري از جهان را به تماشا ميگزارد که پيش از او کسي جرأت تجسم آن را به خود راه نداده است، آنهم در فرهنگي که همواره زهد و عرفان شانه به شانهي هم راه رفتهاند، زهدي که با عشق سر ناسازگاري دارد و آلوده به رنگ و رياست، حافظ تمام ويژگيهاي درخشان رندي را که در سرودههاي خود بر شمرده، در وجود خويش يافتهاست و آنها را آشکارا به رخ ميکشد، حافظ دم از مکتبي ميزند که تنه به تأويل عرفاني هبوط و به سرانجام رسيدن منطق آن در وجود آدم رند ميزند، شجاعت حافظ در انديشيدن و ابراز آن به عنوان يک « شيوه» يک «مکتب» و يا يک « مذهب» از همين منطق فکري سر چشمه ميگيردکه حافظ رند را در ظاهر، در مقام موجودي آلوده به گناه ازلي معرفي ميکند و در معناي باطني از رند آدمي مينمايد که در واقع برتر است و نه تنها آلودهي معصيت و رانده از درگاه معبود نيست بلکه به ضرورت، بازتاب زيبايي مطلق مخلوق خود است، مخلوقي که بر صف رندان زده است و هر چه بادآباد!
مذهب رندي که حافظ بنيانگذارآن است در واقع از دل يک مکتب ضد زهد بي آزار بر ميآيد که جهان را حيطهي عشق بازي و زيبايي ميبيند و خواهان بهشت و فرشتگي نيست و در بند زلف يار خوش است، در عين آنکه زلف يار را، دام بلا ميبيند و شکايتي از اين وضع ندارد.
£
مذهب رندي در واقع نيشخنديست به دنياي زاهدانهاي که عرفان نا زاهدانه و فرهنگ زاهد نما از آن ميگريزد و انکار تأويلهاي عقل مدارانهايست که زاهدان به آن معتقد و معترفند.
روز نخست چون دم رندي زديم و عشق شرط آن بود که جز ره اين شيوه نسپريم
(ذوالنور، 1372، ص 844) (46)
آن نيست که حافظ رندي بشد از خاطر اين سابقه ي پيشين تا روز پسين باشد
(همان، ص 360) (47)
من اگر رند خراباتم و گر حافظ شهر اين متاعم که تو ميبيني و کمتر زينم
(همان، ص 805) (48)
عيبم مکن به رندي و بند نامي اي حکيم کاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم
(همان، ص 707) (49)
روز نخست چون دم رندي زديم و عشق شرط آن بود که جز ره اين شيوه نسپريم
(همان، ص 844) (50)
قصر فردوس به پاداش عمل ميبخشد ما که رنديم و گدا دير مغان ما را بس
(همان، ص 601) (51)
حافظ با همجواري رند با واژگان عشق، بلا کشي، عافيت سوزي، مصلحت انديشي، قلندري،بي سر و ساماني و معرفي رند به عنوان مذهب و شيوه در حقيقت خود را در آينهي تمام نماي يك رند معرفي مي كند .لازم به ذكر است كه از ديگر واژگان کليدي شعر حافظ «پير مغان» است که قرابتي با رند دارد و خواجه در بسياري از غزلها، پير مغان را بعنوان رهبري شايستهي پيروي و نماد پيشوايي کاردان در مکانهايي نظير ميخانه، ميکده، خرابات و دير مغان آورده است، در توصيح قرابت اين واژه از بار معنايي و مفهومي به دليل اينکه بحث پيرامون اين مقوله، توضيحاتي بيشتر را به خود ميطلبد که در چار چوب اين مقاله نميگنجد ، تنها به نقل قولي از بهاء الدين خرمشاهي اکتفا ميکنيم:
« شيوهي ساختن و پرداختن هنري و اسطورهاي پير مغان، درست مانند آفرينش خرابات مغان و رند است ، به اين شرح که رند از ترکيب و تلفيق هنري و هنر مندانهي انسان کامل عرفا با رند خاک نشين دُرد نوش بي سرو پا و يک لا قبا پديد ميآيد اما خرابات مغان از ترکيب و تلفيق پير ميخانه ( = پير ميفروش) و پير طريقت پديد آمده است.» (خرمشاهي، 1373، ص 166) (52)
در پايان نگاهي داريم به ابياتي که در آنها واژگان، رند، رندي، رندانه و رندان بکار رفته است، اين تحقيق و تفحص نشان ميدهد که حافظ بيش از صد بار اين واژگان را در اشعار خود بکار برده است:
1) حافظا ميخور و رندي کن و خوش باش ولي دام تزوير مکن چون دگران قرآن را
(ذوالنور، 1372، ص 26) (53)
2) چه نسبت است به رندي صلاح و تقوي را سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
(همان، ص 5) (54)
3) راز درون پرده ز رندان مست پرس کاين حال نيست زاهد عالي مقام را
(همان، ص 20) (55)
4) فرصت شمر طريقه رندي که اين نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نيست
(همان، ص 166) (56)
5) حافظ شراب و شاهد و رندي نه وضع توست في الجمله ميکني و فرو ميگذارمت
(همان، ص 204) (57)
6) نام حافظ رقم نيک پذيرفت ولي پيش رندان قلم سود و زيان اينهمه نيست
(همان، ص171) (58)
7) زمانه افسر رندي نداد جز به کسي که سر افرازي عالم درين کله دانست
(همان، ص 113) (59)
8) همچو حافظ به رغم مدعيان شعر رندانه گفتم هوس است
(همان، ص103) (60)
9) نوبت زهد فروشان گرانجان بگذشت وقت شادي و طرب کردن رندان پيداست
(همان، ص 55) (61)
10) تاچه بازي رخ نمايد بيدقي خواهيم راند عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست
(همان، ص 162) (62)
11) صوفي چو تو رسم رهروان ميداني بر مردم رند نکته بسيار مگير
(همان، ص 1258) (63)
12) مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز و رنه در مجلس رندان خبري نيست که نيست
(همان، ص 169) (64)
13) اي دل طريق رندي از محتسب بياموز مست است در حق او کس اين گمان ندارد
(همان، ص 273) (65)
14) بر سر تربت ما چون گذري همت خواه که زيارتگه رندان جهان خواهد بود
(همان، ص 466) (66)
15) به صفاي دل رندان صبوحي زدگان بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
(همان، ص459) (67)
16) دامني گر چاک شد درعالم رندي چه باک جامهاي در نيکنامي نيز ميبايد دريد
(همان، ص 540) (68)
17) چون من گداي بي نشان مشکل بود ياري چنان سلطان کجا عيش نهان با رند بازاري کند
(همان، ص 431) (69)
18) چون حسن عاقبت نه به رندي و زاهديست آن به که کار خود به عنايت رها کنند
(همان، ص 445) (70)
19) صلاح و توبه و تقوي زما مجو حافظ ز رند و عاشق و مجنون کسي نيافت صلاح
(همان، ص 216) (71)
20) حافظ چه شد ار عاشق و رنداست و نظر باز بس طور عجب لازم ايام شباب است
(همان، ص 75) (72)
21) مي خواره و سرگشته و رنديم و نظر باز وانکس که چو ما نيست در اين شهر کدام است
(همان، ص 111) (73)
22) عيب رندان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
(همان، ص 183) (74)
23) نيست در بازار عالم خوشدلي ور زانکه هست شيوه رندي و خوشباشي عياران خوش است
(همان، ص 104) (75)
24) نه من سبو کش اين دير رند سوزم و بس بسا سرا که در اين آستانه سنگ و سبوست
(همان، ص 137) (76)
25) زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه رند از ره نياز به دار السلام رفت
(همان، ص 190) (77)
26) رندان تشنه لب را آبي نمي دهد کس گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
(همان، ص 208) (78)
27) نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ طريق رندي و عشق اختيار خواهم کرد
(همان، ص 295) (79)
28) زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر تا خرابت نکند صحبت بدنامي چند
(همان، ص 409) (80)
29) همت عالي طلب جام مرصع گو مباش رندرا آب عنب يا قوت رماني بود
(همان، ص 493) (81)
30) چو مهمان خراباتي به عزت باش با رندان که درد سرکشي گرت مستي خمار آرد
(همان، ص 247) (82)
31) زاهد ار رندي حافظ نکند فهم چه باک ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند
(همان، ص 435) (83)
32) مرا به رندي و عشق آن فضول عيب کند که اعتراض بر اسرار علم غيب کند
(همان، ص425) (84)
33) گر مي فروش حاجت رندان دوا کند ايزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
(همان، ص 421) (85)
34) رندي آموز و کرم کن که نه چندان هنر است حيواني که ننوشد مي و انسان نشود
(همان، ص 531) (86)
35 ) پيام داد که خواهم نشست با رندان بشد به رندي و دردي کشيم نام و نشد
(همان، ص 375) (87)
36) آن نيست که حافظ را رندي بشد از خاطر کاين سابقه پيشين تا روز پسين باشد
(همان، ص 360) (88)
37) حافظ مکن ملامت رندان که در ازل ما را خدا ز زهد و ريا بي نياز کرد
(همان، ص 289) (89)
38) شراب و عيش نهان چيست کار بي بنياد زديم بر صف رندان هر آنچه باداباد
(همان، ص 220) (90)
39) من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سياه هزار شکر که ياران شهر بي گنهند
(همان، ص 456) (91)
40 ) عشق و شباب و رندي مجموعه مراداست چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد
(همان، ص 346) (92)
41) نصيحت گوي رندان را که با حکم قضا جنگ است دلش بس تنگ ميبينم مگر ساغر نميگيرد
(همان، ص332) (93)
42) مرا روز ازل کاري بجز رندي نفرمودند هر آن قسمت که آنجا شد کم و افزون نخواهد شد
(همان، ص 368) (94)
43) زاهدار راه به رندي نبرد معذور است عشق کاري است که موقوف هدايت باشد
(همان، ص 354) (95)
44) در خرقه چو آتش زدي اي عارف سالک جهدي کن و سر حلقهي رندان جهان باش
(همان، ص 610) (96)
45) قصد فردوس به پاداش عمل ميبخشند ما که رنديم و گدا دير مغان ما را بس
(همان، ص 601) (97)
46) گر بود عمر به ميخانه روم بار دگر بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
(همان، ص 564) (98)
47) ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود تسبيح شيخ و خرقه رند شراب خوار
(همان، ص 553) (99)
48) من از رندي نخواهم کرد توبه ولي آذيتني با لهجر و الحجر
(همان، ص 562) (100)
49) غلام همت آن رند عافيت سوزم که در گدا صفتي کيميا گري داند
(همان، ص397) (101)
5) ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقي شيوه رندان بلا کش باشد
(همان، ص356) (102)
51) در سفالين کاسه رندان بخواري منگريد کاين حريفان خدمت جام جهان بين کردهاند
(همان، ص 1222) (103)
52 ) رند عالم سوز را با مصلحت بيني چکار کار ملک است آنکه تدبير و تأمل بايدش
(همان، ص 618) (104)
53) مرا که نيست ره و رسم لقمه پرهيزي چرا ملامت رند شرابخواره کنم
(همان، ص 794) (105)
54) عيبم مکن به رندي و بدنامي اي حکيم کاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم
(همان، ص 707) (106)
55 ) تحصيل عشق و رندي آسان نمود اول آخر بسوخت جانم در کسب اين فضائل
(همان، ص 692) (107)
57 ) رندي حافظ نه گناهي است صعب با کرم پادشه عيبپوش
(همان، ص 638) (108)
57 ) ساقيا ميده که رنديهاي حافظ فهم کرد آصف صاحبقران جرم بخش عيبپوش
(همان، ص 643) (109)
58 ) مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ ولي معاشر رندان آشنا ميباش
(همان، ص 614) (110)
59 ) روز نخست چون دم رندي زديم و عشق شرط آن بود که جزره اين شيوه نسپريم
(همان، ص 844) (111)
60 ) هميشه پيشه من عاشقي و رندي بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
(همان، ص 763) (112)
61) ازيمن عشق ودولت رندان پاکباز پيوسته صدر مصطبهها بود مسکنم
(همان، ص 777) (113)
62) من اگر رند خراباتم اگر حافظ شهر اين متاعم که توميبيني وکمتر زينم
(همان، ص 805) (114)
63) سوي رندان قلندر به ره آورد سفر دلق بسطامي و سجاده و طامات بريم
(همان، ص 846) (115)
64) رموز مستي و رندي ز من بشنو نه از حافظ که با جام و قدح هر شب نديم ماه و پروينم
(همان، ص 807) (116)
65) عاشق و رند و نظر بازم و ميگويم فاش تا بداني که به چندين هنر آراستهام
(همان، ص 702) (117)
66) سالها پيروي مذهب رندان کردم تا به فتواي خرد حرص به زندان کردم
(همان، ص 721) (118)
67) ما عيب کس به مستي و رندي نميکنيم لعل بتان خوش است و مي خوشگوار هم
(همان، ص 818) (119)
68) عافيت چشم مدار از من ميخانه نشين که دم از خدمت رندان زدهام تا هستم
(همان، ص 710) (120)
69) گر به کاشانه رندان قدمي خواهي زد نقل شعر شکرين و مي بي غش دارم
(همان، ص 738) (121)
70) عاشق و رندم و ميخواره به آواز بلند وين هم منصب از آن حور پري وش دارم
(همان، ص 738) (122)
71) بر در ميکده رندان قلندر باشند که ستانند و دهند افسر شاهنشاهي
(همان، ص 1132) (123)
72) به همنشيني رندان سري فرودآور که گنجهاست در اين بيسري و ساماني
(همان، ص 1169) (124)
73) گر چه رندي و خرابي گنه ماست ولي عاشقي گفت که تو بنده بر آن ميداري
(همان، ص 1023) (125)
74) بد رندان مگو اي شيخ وهشدار که با حکم خدايي کينهداري
(همان، ص 1017) (126)
75) و ليکن کي نمايي رخ به رندان تو کز خورشيد و مه آيينهداري
(همان، ص 1017) (127)
76) فکر خود و راي خود در عالم رندي نيست کفر است دراين مذهب خودبيني و خودرايي
(همان، ص 1149) (128)
77) اتت روائح رند الحمي و زاد عزامي فداي خاک در دوست باد جان گرامي
(همان، ص 1076) (129)
78) من رند و عاشق در موسم گل آنگاه توبه، استغفرالله
(همان، ص 949) (130)
79) مي فکن بر صف رندان نظري بهتر از اين بر در ميکده ميکن گذري بهتر از اين
(همان، ص 919) (131)
80) خدا را کم نشين با خرقه پوشان رخ از رندان بي سامان مپوشان
(همان، ص 878) (132)
81) من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من اين کارها کمتر کنم
(همان، ص 785) (133)
82) به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن چه غم دارم چو در عالم قوامالدين حسن دارم
(همان، ص 740) (134)
83) در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود بنياد از اين شيوه رندانه نهاديم
(همان، ص 843) (135)
84) شاه اگر جرعه رندان نه بحرمت نوشد التفاتش به مي صافي مروق نکنيم
(همان، ص 861) (136)
85) مدد از خاطر رندان طلب اي دل ورنه کار صعب است مبادا که خطايي بکنيم
(همان، ص 858) (137)
86) گر من از سرزنش مدعيان انديشم شيوه رندي و مستي نرود از پيشم
(همان، ص 772) (138)
87) زهد رندان نو آموخته راهي به دهيست من که بد نام جهانم چه صلاح انديشم
(همان، ص 772) (139)
88) کجا يابم وصال چون تو شاهي من بد نام رند لاابالي
(همان، ص 1064) (140)
89) اهل کام و ناز را در کوي رندي راه نيست رهروي بايد جهانسوزي، نه خامي بيغمي
(همان، ص 1081) (141)
90) ساقي به بينيازي رندان که مي بده تا بشنوي ز صوت مغني هوالغني
(همان، ص 1107) (142)
91) پيش زاهد از رندي دم مزن که نتوان گفت با طبيب نامحرم حال درد پنهاني
(همان، ص 1091) (143)
92) که روزي رهروي در سرزميني به لطفش گفت رندره نشيني
(همان، ص 1193) (144)
93) دگر رند مغ آتشي ميزند ندانم چراغ که بر ميکند
(همان، ص 1202) (145)
94) صبانگر که دمادم چو رند شاهد باز گهي لب گل و گه زلف ضيمران گيرد
(همان، ص 1179) (146)
95) ما را به رندي افسانه کردند پيران جاهل شيخان گمراه
(همان، ص 947) (147)
96) ما عاشق و رند و مست عالم سوزيم با ما منشين اگر نه بد نام شوي
(همان، ص 1269) (148)
97) چون پير شدي حافظ از ميکده بيرون شو رندي وهوسناکي در عهد شباب اولي
(همان، ص 1070) (149)
98) عشق رخ يار بر من زار مگير بر خسته دلان رند خمار مگير
(همان، ص 1258) (150)
99) در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشين کوي سربازان و رندانم چو شمع
(همان، ص 661) (151)
100) برسر بازار جانبازان منادي ميزنند بشنويداي ساکنان کوي رندي بشنويد
(همان، ص 1225) (152)
101) به من ده که در کيش رندان مست چه آتش پرست و چه دنيا پرست
(همان، ص 1199) (153)
102) ما نه رندان ريائيم و حريفان نفاق آنکه او عالم سرست بدينحال گواست
(همان، ص 55) (154)
103) خوبان پارسي گوي بخشندگان عمرند ساقي بده بشارت رندان پارسا را
(همان، ص 15) (155)
سخن راندن در مورد رندي که با جامهي آلوده، پاک دامن است و غرقه گشتهست و به آب آلوده نگشته دشوار است، وارد شدن به مذهب رندي و نقبي به ديدگاه رندانه زدن، گذاري کوچک در تفسير رنديست، رندان ديوان حافظ شوريدگان درد عشق کشيدهاند و کنج خلوت گزيده ، که به شراب رندي آلودهاند و آراسته! رندي حافظ، عشق بازي با معشوقي ازليست که گاه بيپروا به زمين کشيده ميشود و شگردهاي شاعرانهي حافظ را در تاويل متن به صورت چند لايه نشان ميدهد، شعر انديشهگراي حافظ، بازتاب تفکر رندانديشي اوست و تجلي «نور خدا» در «خرابات مغان».
حافظ با خلق «مذهب رندي» پيامدهاي منطقي هستيشناسي تاويلي عرفاني را به نهايت ميبرد، مذهبي که در آن خدا دو صورت ظاهري و باطني دارد، که ظاهر آن خداي شناخته شدهي «به نام خدا»ست و باطن آن بازتاب عشق است که بر هر کسي رخ نمينماياند و با نامهاي متفاوتي حضور پيدا ميکند، نامهايي چون دوست، محبوب، ساقي، يارومعشوق و ... و همچنين هبوط آدم در دو معنا که ظاهري آن عموميست و معناي باطن آن سير و سلوک در باطن عارفان بصيرت بين ، و همچنين است که بسياري از واژگان شعر حافظ با دو لايه بودن خود از حافظ هزار تصوير مختلف منعکس کردهاند: درديکش، زاهدنما، رند، فيلسوف، عابد، صوفي، شاهد، عيار، سجادهنشين، ميخواره و .... شعر راندانهي او نيز دو چهره دارد، چهرهي ظاهرياش که ظاهر جهان را نشانه رفته است و چهرهي باطنياش درام هبوط است و رجوع مجدد به معشوق، ظاهري که حصارشکن است و بندها را پاره ميکند و باطني که به آب مي شستشو دادن براي طهارت است و از آغاز شکل گرفتن.
زبان شعر رندآميز حافظ آراسته به ابهام و ايهام است، آنچنانکه با دو برداشت خوانده شود و هدف نهايي را خاصان بچشند و لذت آني را عوام و اين خود علل استقبال عمومي از شعر رندانه است، ايهامهاي لفظي و معنايي که بين دو معشوق ازلي ـ زميني در حرکت است، دو بعدي بودن زبان شعر که از هر بيت يا هر غزل ميتوان دو معنا را چشيد و با دو خوانش روبرو شد از ويژگيهاي شعر رندانهي حافظ است.
بيشک انسان آرماني حافظ «رند» است. رندي که عارف و عاشق است و آغاز ندارد و انجام نميپذيرد و کامل است و زباني رندانه دارد که هر گوشي را تواناي شنيدن آن زبان نيست و روا هم نيست که بشنود:
«تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي
گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش»
(ذوالنور، 1372، ص 643) (156)
پينوشتها:
1ـ در جستجوي حافظ؛ ص379
2ـ چشمهي خورشيد؛ ص116 و 117
3ـ در جستجوي حافظ؛ ص707
4ـ همان؛ ص180
5ـ همان؛ ص601
6ـ هستيشناسي حافظ؛ ص212
7ـ در جستجوي حافظ؛ ص637
8ـ همان؛ ص209
9ـ همان؛ ص442
10ـ همان؛ ص423
11ـ ديوان سر حلقهي رندان جهان حافظ شيرازي؛ ص95
12ـ چشمه ي خورشيد؛ ص28 الي 79
13ـ همان، ص176 و 177
14ـ زبور پارسي؛ ص251
15ـ منطقالطير؛ ص613
16ـ در اقليم روشنايي ؛ ص165
17ـ هستيشناسي حافظ؛ ص218
18ـ همان؛ ص211
19ـ درس حافظ؛ ص27
20ـ لغتنامه دهخدا؛ ص 10795
21ـ فرهنگ معين؛ ص1677
22ـ هستيشناسي حافظ؛ ص250 ـ 253
23ـ در جستجوي حافظ؛ ص702
24ـ همان؛ ص354
25ـ همان؛ ص692
26ـ همان؛ ص356
27ـ همان؛ ص75
28ـ حافظنامه؛ ص 25ـ28
29ـ در جستجوي حافظ؛ ص591
30ـ همان؛ ص892
31ـ همان؛ ص451
32ـ همان؛ ص1071
33ـ همان؛ ص20
34ـ همان؛ ص190
35ـ همان؛ ص1091
36ـ همان؛ ص144
37ـ همان؛ ص459
38ـ کليات سعدي؛ ص787
39ـ در جستجوي حافظ؛ ص1149
40ـ همان؛ ص295
41ـ همان؛ ص973
42ـ همان؛ ص536
43ـ همان؛ ص442
44ـ سادهي بسيار نقش؛ ص 5 تا 7
45ـ در جستجوي حافظ؛ ص618
46ـ همان؛ ص844
47ـ همان؛ ص360
48ـ همان؛ ص805
49ـ همان؛ ص707
50ـ همان؛ ص844
51ـ همان؛ ص601
52ـ حافظ؛ ص 166
53ـ در جستجوي حافظ؛ ص26
54ـ همان؛ ص5
55ـ همان؛ ص20
56ـ همان؛ ص116
57ـ همان؛ ص204
58ـ همان؛ ص171
59ـ همان؛ ص113
60ـ همان؛ ص103
61ـ همان؛ ص55
62ـ همان؛ ص162
63ـ همان؛ ص1258
64ـ همان؛ ص169
65ـ همان؛ ص273
66ـ همان، ص466
67ـ همان؛ ص459
68ـ همان؛ ص540
69ـ همان؛ ص431
70ـ همان؛ ص445
71ـ همان؛ ص216
72ـ همان؛ ص75
73ـ همان؛ ص111
74ـ همان؛ ص183
75ـ همان؛ ص104
76ـ همان؛ ص137
77ـ همان؛ ص190
78ـ همان؛ ص208
79ـ همان، ص295
80ـ همان؛ ص409
81ـ همان ؛ص 493
82ـ همان؛ ص247
83ـ همان؛ ص435
84ـ همان؛ ص425
85ـ همان؛ ص421
86ـ همان؛ ص531
87ـ همان؛ ص375
88ـ همان؛ ص360
89ـ همان؛ ص289
90ـ همان؛ ص220
91ـ همان؛ ص456
92ـ همان؛ ص346
93ـ همان؛ ص332
94ـ همان؛ ص368
95ـ همان؛ ص354
96ـ همان؛ ص610
97ـ همان؛ ص601
98ـ همان؛ ص564
99ـ همان؛ ص553
100ـ همان؛ ص562
101ـ همان؛ ص397
102ـ همان؛ ص356
103ـ همان؛ ص1222
104ـ همان؛ ص618
105ـ همان؛ ص794
106ـ همان؛ ص707
107ـ همان؛ ص692
108ـ همان؛ ص638
109ـ همان؛ ص643
110ـ همان؛ ص614
111ـ همان؛ ص844
112ـ همان؛ ص763
113ـ همان؛ ص777
114ـ همان؛ ص805
115ـ همان؛ ص846
116ـ همان؛ ص807
117ـ همان؛ ص702
118ـ همان؛ ص721
119ـ همان؛ ص818
120ـ همان؛ ص710
121ـ همان؛ ص738
122ـ همان؛ ص738
123ـ همان؛ ص1132
124ـ همان؛ ص1169
125ـ همان؛ ص1023
126ـ همان؛ ص1017
127ـ همان؛ ص1017
128ـ همان؛ ص1149
129ـ همان؛ ص1076
130ـ همان؛ ص949
131ـ همان؛ ص919
132ـ همان؛ ص878
133ـ همان؛ ص785
134ـ همان؛ ص740
135ـ همان؛ ص843
136ـ همان؛ ص861
137ـ همان؛ ص858
138ـ همان؛ ص772
139ـ همان؛ ص772
140ـ همان؛ ص1064
141ـ همان؛ ص1081
142ـ همان؛ ص1107
143ـ همان؛ ص1091
144ـ همان؛ ص1193
145ـ همان؛ ص1202
146ـ همان؛ ص1179
147ـ همان؛ ص947
148ـ همان؛ ص1269
149ـ همان؛ ص1070
150ـ همان؛ ص1258
151ـ همان؛ ص661
152ـ همان؛ ص1225
153ـ همان؛ ص1199
154ـ همان؛ ص55
155ـ همان؛ ص15
156- همان؛ ص643
فهرست اعلام:
«الف»
اوحدي : 12
انوري: 11
ابراهيم ادهم: 18
ابن حنيف: 18
ابوسعيد ابوالخير: 2 / 3 / 19
آشوري، داريوش: 5 / 10 / 11 / 15
استعلامي، محمد : 11
«ب»
بايزيد بسطامي : 19
بهاء الدين : 6
بلخي، رابعه : 19
بصري، حسن: 18
«ج»
جامي، عبدالرحمن : 8
جرجاني، مير سيد شريف : 6
«ح»
حاجي خليفه : 8
حافظ(شمسالدين محمد) : 1الي 26 / و 28/30/32/33/34
حسن لي، کاووس: 8 / 9 / 20
«خ»
خرمشاهي، بهاءالدين : 16 / 22 / 23
خيام : 2/ 3
خرقاني، شيخابولحسن : 18
خوافي، فصيح : 8
«د»
دهخدا، علياکبر: 13/ 14
«ذ»
ذوالنور، رحيم: 4/7/15الي 20 / و 22 الي 34
«س»
سعدي: 2/ 3 / 12 / 19
سنايي: 2
سجادي، سيد جعفر:13
سوزني : 11/14
«ش»
شفيعي کدکني، محمد رضا : 9 / 10
شبستري، شيخ محمود: 3
شيخ ابوالحسن کازروني: 18
شاه نعمت الله ولي : 13
شيخ غياث الدين: 6
«ص»
صائب : 12
«ع»
عطار : 2 / 3 / 9 / 19
«غ»
غياثالدين خواندمير : 8
«ق»
قاضي عضدالدين عبدالرحمن ايجي : 6
قاضي نورالله شوشتري : 8
قوامالدين عبدالله شيرازي : 6
«ك »
كمال الدين : 6
«گ»
گلندام : 6 /8
«م»
موحدزاده، منصور : 8
مولوي : 13 / 19
معين، محمد : 14
فهرست منابع:
1ـ ذوالنور، رحيم (1372) در جستجوي حافظ ؛ انتشارات زوار، چاپ سوم؛ تهران.2ـ آشوري، داريوش (1377) هستيشناسي حافظ ؛ انتشارات مرکز؛ چاپ دوم، تهران.
3ـ موحدزاده، منصور، (1370) ديوان سر حلقه رندان جهان حافظ شيرازي؛ انتشارات پژوهش؛ تهران.
4ـ شفيعي کدکني، محمد رضا( 1378) زبور پارسي؛ انتشارات آگه؛ تهران.
5ـ نيشابوري، عطار (1383) منطقالطير؛ انتشارات سخن؛ تهران.
6ـ شفعي کدکني، محمد رضا( 1373) در اقليم روشنايي؛ انتشارات آگه؛ تهران.
7ـ استعلامي، محمد (1382) درس حافظ؛ نشر سخن، چاپ سوم، تهران.
8ـ دهخدا،علياکبر (1373) لغتنامه دهخدا، جلد (7)؛ نشر دانشگاه تهران؛ چاپ اول( ازدورهي جديد) .
9) معين، محمد (1357) فرهنگ معين؛ نشر اميرکبير؛ تهران.
10) خرمشاهي، بهاءالدين (1366) حافظنامه ؛ نشر سروش؛ تهران.
11) سعدي (1363) کليات سعدي؛ به تصحيح محمد علي فروغي، نشراميرکبير، چاپ چهارم؛ تهران.
12) حسن لي، کاووس (1384) ساده بسيار نقش، انتشارات علمي و فرهنگي و مرکز حافظشناسي، چاپ اول، تهران.
13) خرمشاهي، بهاء الدين (1373) حافظ ؛ نشر طرح نو؛ تهران.
14 ) حسن لي،کاووس(1385) چشمهي خورشيد ، انتشارات بينالمللي نويد شيراز، چاپ اول، شيراز.
15 ) و با برداشتهايي آزاد از برخي سايتهاي اينترنتي معتبر و مرتبط با موضوع مقاله.
0 نظرات:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.